تبليغاتX
دلم گرفته


دلم گرفته

سرما شب را هم از من گرفته
دانه های برف زیبایند
ولی چه
فریب خورده ایم از زیبایی ها
دانه های برف نامیست زیبا
برای ظلم
برای گرفتن حرارت زندگی
برای ندیدن تاریکی
برای تنها نبودن
سرما شب را هم از من گرفته
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:16 توسط فرزاد| |

روزگاره غریبیست نازنیین
عشقی نیست که در پستوی خانه نهان باید کرد
معصیت از چشمهایم می بارد
گناه در من نیست
من گناهکار به دنیا امدم
مادرم مجرم به خلقم
مادرم محکوم کرد مرا به دیدن گناه
مرا یاد داد به گریه کردن
به خواستن
به نیازمند بودن
من غروری ندارم
دروغ بزرگیست مغرور بودن
مرا یاد داد به راه رفتن
و من له کردم گلهای شقایق
من شقایقی  برای زندگی ندارم


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:28 توسط فرزاد| |

پشت  هر انسانی سایه  ایست از خاطره ها
سایه
و روی او نوری است از توهم
خاطره ها غم می ارد و غم خاطره
پشت او سایه
ولی من با برگشتن به سوی سایه نوری از توهم دیدم
خاطره
من در توهم زندگی می کنم
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 21:14 توسط فرزاد| |

دیر گا هیست که دگر دوست ندیدم
از یار جدا واز او بوس ندیدم
پروانه ای در حال پرواز ندیده ام 
در اسمان رنگین کمانی ندیده ام
دیر گاهیست که دگر مهر ندیده ام
در چشم دختری معصومیت ندیده ام
زن همسایه را با شوهر ندیده ام
دختر همسایه را با شرم ندیده ام
دیر گاهیست که دگر خدایی نساخته ایم
جامه بافته از دیگری بر تن  نهاده ایم
خدایی که  در اسما ن است
برزمین خانه ساخته ایم
عمر ادمی را 1400 سال ساخته ایم
دریا را با عسا شکافته ایم
معصومیت را بر 14 تن نهاداه یم
قران را همه تفصیر کند
تفصیر را از تحریف جدا ساخته ایم
از عشق ها دگر نگوییم
دعا ها خوانده ایم
پسر موبلند را کافر خوانده ایم
هر کسی را ارباب کرده ایم
داستان کاوه اهنگر را خراب کرده ایم
این چه دنیاییست که بنا کرده ایم
گهگاه جام می زدستم به خاک بیافتاد
اکنون دو دست از خاک جدا نیافتاد
دگر با یار می ننوشم
تا نیست زیاد او جامی با لب نبوسم
من با خوردن می مست می گشتم
گاهی نعره می کشیدمُ  خر می گشتم
دیر گاهیست که سیخ بر سنگ برانم
لب از لول بگرفته  وُ  کام را برننگ بنهادم
سر را از سر به زیر  سر اورده ام
از همه دود لب گرفته ام
با همه اب مست کرده ام
ولی ابی گل نکرده ام
.
.
امادوستان زتدگی زیباست
چشم ها را باید بست
کور باید دید

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 3:9 توسط فرزاد| |

دوس داری ساعت بشیم    
تیک تاک  باهم بخونیم
دوس داری سنگ بشیم      
کوه فرهاد بسازیم
دوس داری سوزن و نخ شیم   
دهن کلاغ و با هم بدوزیم
بیا پروانه بشیم          
روی عطر گلا سوار شیم
دستامون تو دست هم    
سوی خدا رها شیم
بریم اون بالاها
بریم پیش یوسف
بگیریم دست زلیخا
بشیم گندم خدا
بشیم اب.بشیم کوه.بشیم خودِ خودِ خدا
ولی موقع رفتن
تیشه فرهاد بده دستم
بساز کوه از قلبم
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 2:4 توسط فرزاد| |

دوست داشتن را با دست های خود ساختم
و ان را با تمام وجود در چشمانم کاشتم
تمام اب های خدا را به سویش روانه ساختم
اما
هر بار
با دیدن او
دستانم را از اب شور چشمانم پر کردم
گل همسایه را اب دادم
گل همسایه فقط شب ها باز می شد
من دستانم ترک خورد
ابی برای دوست داشتن نماند
گل همسایه خشک شد
خدا تنها ماند
و من تنها
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 2:29 توسط فرزاد| |

من نور را دیدم
من نور را دیدم
                   ترسیدم
من نور را دیدم
و خود را همچون کرم در خانه بستم
دستانم را از لمس کردن بستم
چشمانم را از دیدن
زبانم را از گفتن
پاهایم را از رفتن
قلبم را با زنجیرهای  کلفت و سیاه
که در دستانم هست بستم
و خود را از گفتن شعر عاشقانه منع کردم
من از خاموشی ترسیدم که از نور بریدم
.
.
در ترک دستان پدرم از نور خبری نیست
 من به خانه برگشتم
من در تاریکی از نور ترسیدم
من به سوی گوری که در هنگام تولد با دستانم ساختم برگشتم
و دوباره خوابیدم
وقبل از خواب به سوسوی ستاره ها
دل بستم
و به دیوارهای  گورم گفتم
من از پروانه شدن می ترسم
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 1:14 توسط فرزاد| |

تا
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:44 توسط فرزاد| |

کاش میشد فراموشی را فراموش کرد

خاطره ها را در میان خاطره ها خاموش کرد

کاش میشد خشکیده درخت قلبم را

در میان زیبایی دوست داشتن ها ...

دفن کرد

کاشت

اب داد و

جوانه می زد

به ته اسمان می رسید

دوباره و بازهم می رسید

گل پیچک میشد و حلقه می زد دور او

می چید از او تنهاییش

همه را

می گذاشت در کوله همیشه سنگینش

و....

مرا هرز می خواند

له می کرد

.

.

کاش تشنه میشد

کاش میشدم قطره ابی

مرا هی می خواست و من فقط بوسه می زدم

ناگهان از خود بی خود میشد و

ابی از وجودش میشدم

در جوشیدن چشمانش حلقه ای از

اشکهایش می شدم

می نوشیدم جامی از غمهایش

و مستانه از روی گونه هایش

پایین می امدم

سپس دست در دست هم

مرا به چشمه می داد

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:2 توسط فرزاد| |

اولا ایرانی بودن واسه همه افتخار

ولی فقط افتخار

درحال حاضر کجای دنیا قرار داریم

اره تحریم بودیم توی جنگ بودیم و.....

اینا بهانه است چرا ژاپن این همه پش رفت داشت ..........

خوب این به کنار فرض کنیم  ژاپن استثنا

دلایل عقب موندنمون چیه

بعضیا میگن نباید زیر دست بیگانه باشیم

خوب حالاچی و بدست اوردیم

تو دنیا به عنوان یه کشور ترو.....معروف شدیم{از نوشتنشم بدم میاد}

صداقت در ایران معنایی نداره

۷۰۰۰ سالتمدن کجاست؟

مگه تاریخمون ۱۳۸۸ نیست خوب این یعن ۱۳۸۸ سال تمدن عربی

مگه دولت مردان ایران تخت جمشید مظهر فرهنگ وشکوه ایرانی رو تخت ظلم وستم نه نامیدنند؟

چند ۱۰۰ سال بعد دولت و ملت ایران به خاطر کارهای اشتباهشون مورد نکوهش خود ملت ایرن قرار می گیرند

مثل دولت قاجار

که شرایط بسیار بد تری نسبت به زمان جنگ و انقلاب ایران داشتند

پس ایرانیتمون مبارک

ولی با این موضوع غیرتی بر خورد نکنید

من ایرانی بودن دوس دارم ولی با فکر ایرانی عقیده ایرانی ازادی ایرانی

الان ما کشوری هستیم  در زیر سلطه اعراب

عقیده الان ما عقیده عربی

لطفا زود قضاوت نکنید

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:8 توسط فرزاد| |

سلام به ابجيا و داداشاي گلم مي خوام بگم كه ديگه ايراني بودن واسم افتخار نيست. اون از درياي مازندران كه مفت از چنگمون بردن..خليج فارس،شرمنده خليج عربي.... اها شايد بشه به تاريخمون فتخار كرد....نه تاريخمون روهم غارت كردن........ اها ميتونم بگيم كه به تمدنمون افتخار كنيم.....نه تاريخمونم كه عربا دزديدن. ....... نميدوم.... ها به شهدا ،به جمهوريتمون......نه اينم كه اين روزا زير پاي قدرتمندانمون له شده.... به جوونامون.....نه اونا هم به واسطه سياستاي دوت مردن.... 1400 سال پيش عربها با اومدن به ايران جز به نابود كشيدن فرهنگ ناب ايراني هيچ چيز به ايران نياوردن و بعد از 100 سال با تلاش مرداني مثل فردوسي كمي از ايرانيتمون برگشت ....نمي دونم چرا دوباره مردم ايران به 1400سال پيش برگشتن چرا دوباره بايد تحت فرهنگ عرب باشيم ..... چرا ولي سهراب خوب گفته قايقی خواهم ساخت... خواهم انداخت به اب... دور خواهم شد از اين خاک غريب... که در ان هيچ کس نيست که در بيشه ی عشق... قهرمانان را بيدار کند... قايق از تور تهی... و دل از ارزوی مرواريد... نه به ابی ها دل خواهم بستنه به دريا...  پريانی که سر از اب بدر می ارند... و در ان تابش تنهايی ماهی گيران... ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان... همچنان خواهم راند... همچنان خواهم خواند: دور بايد شد ... دور... مرد ان شهر اساطير نداشت... زن ان شهر به سرشاری يک خوشه انگور نبود... چاله ابی حتی مشعلی را ننمود... دور بايد شد ... دور... شب سرودش را خواند... نوبت پنجره هست... همچنان خواهم خواند... همچنان خواهم راند... پشت درياها شهری است ... که در ان پنجره ها رو به تجلی باز است... بام ها جای کبوتر هايی است که به فواره هوش بشری مينگرند... دست هر کودک ۱۰ ساله شهر شاخه ی معرفتی است... مردم شهر به يک چينه چنان مينگرند،كه به يك شعله به يك خاك لطيف... خاک موسيقی و احساس تو را ميشنود... و صدای پر مرغان اساطير ميايد بر باد... پشت درياها شهری است... که در ان وسعت خورشيد به اندازه ی چشمان سحرخيزان است... شاعران وارث اب و خرد و روشنی اند... پشت درياها شهری است ... قايقی بايد ساخت...
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:59 توسط فرزاد| |

روزي گفتم به دنبال رد پايي به اسمان خواهم رفت

اما اكنون.......

دگر پاهايم ناي رفتن ندارد

نمي توانم بمانم

زمين سخت مرا در اغوش گرفته

مه غليظي چشمانم را بسته

ارزوهايم يكي پس از ديگري در من غرق ميشوند

اشكي براي رهايي از قصه ندارم

كيسه اشكانم را سالها پيش براي دوباره ديدن فروختم

هر روز مرگ را حس مي كنم

ولي چيزي جز ربودن گرماي اغوش از مرگ نديدم

خدايا .....

خسته شدم از انسان بودن.

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:55 توسط فرزاد| |

نیستم که بمیرم

در یادی نیستم که از یاد روم

رد پایم روی ساحل شنی چه ساده،با نسیمی می رود

مرگی وجود ندارد

من مرده ام

مرده به دنیا امده ام

سایه ام سالهاست که از من جدا مانده

دستانم از من نفرت دارند

پاهایم به هر سو می رود که از من دور شود

باد موهایم را نوازش نمی کند

ولی خاکِ اندامم را به سنگ قبر می فشارد

نور خورشید گرمی ندارد ، می سوزاند

اب از میان انگشتانم در جستجوی رهاییست

نمی ماند

......سرد و تشنه ام......

گرمای هیچ اغوشی منتظرم نیست

......سرد و تنهایم......

چند روزی رفتم که،بیایم

ولی از یاد رفتم

هنوز خنده،نور،اب،...هست

فقط اینه ای نیست که مرا ببیند

.

.

تلخ است انسان بودن

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:51 توسط فرزاد| |

 

ترانه ازادی

شنیدن ترانه بلبل برای هر مردمی زیباست

برای هر زبانیُ هر گوشی

تو اون لحظه دل شده مثل دیش ماهواره......

پس توقیف

دل را توقیف کردند

ولی نمی دانند ،اگر دلی برای شنیدن نمانده

هنوز دلهایی هست که می خوانند

پس بلبلان مینویسند ترانه خود را

در میان ترانه انان، وای چه زیباست

.

.

.

ترانه ازادی

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 16:40 توسط فرزاد| |

و امشب،سالها بود که منتظر امدن من دوریم را تحمل می کرد

ودر هنگام وصال....

گریست....

این باریدن ازان اسمان نبود

که از پلکهای تاریکی سرازیر شد

اری شب سالها بود

در انتظار بیداریم....

ولی امشب،تاریکی رخ خود را زمن پنهان کرد

و چادری پینه بسته ونم دار به روی خود انداخته بود

بازم چه زیبا بود تاریکی........

امید داشت دلم به شبهای دگر

و می دانست شب به دنبال من نیامده

می دانست که فردا....

چراغی دگر بیدار خواهد شد

و خوشحال که شبی،تاریکی از گریه می ماند

و از ستاره های زمین می گوید

.

.

خوابیدم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:34 توسط فرزاد| |

روزگارم گریه بود........

تازه امدم، گریه کردم

خدایا روز اول، از امدن گریه کردم

از اینکه گفتم اری گریه کردم

از اینکه دیر شده بود گریه کردم

هیچ کس نفهمید.........

یکی شیر داد، یکی اب و یکی........

بزرگ شدم........

.......10 سال گذشت........

با دوپای کودکانه می پریدم از سر جوی

دور می گشتم  زخانه

.

.

افتادم ُ گریه کردم

پایی درد نکرد،لباسی خاکی و دستی خونی نشد

ولی گریه کردم

هیچ کس نفهمید.........

امروز...

امروز سالهاست که چشمانم خشکیده

و کاسه ابی نیست که چشمانم را یاری کند

ودستی نیست به مهر که دستم بگیرد

وچاهی نیست به عطوفت که ابی دهد

چشمانم،من و دستانم،بی کس تر از همیشه

مانده ایم در میان نمکزار زندگی

ودلم هنوز به دنبال قطره ابیست

تا گریه کند

و هنوز هیچ کس نمی داند که این گریه

              چرا؟؟

نمی دانند که سالهاست گریه می کنم

تا شقایقی بسازم برای زندگی.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 18:44 توسط فرزاد| |

کیست مرا یاری کند

شب،در میان ستاره ها نگریستن،دنبال خطی از ستاره ها دویدن و در اخر نوری ندیدن

چقدر اسمان کوتاه شده و بی ستاره

زمانی برای روشن ماندن فقط یک ستاره  کافی بود ولی حالا......

در میان انبوه ستارگان،روشنایی کم رنگ تر از همیشه.........

خداوندا

پرتو ستاره ها را بر دیدگانم بسته اند

چقدرغمگینانه است مردن امروز........

خداوندا

 درشب مردن

چقدرمردن غمگینانه است امروز.........

خداوندا گلویم بسته نیست،دستهایم بازاست

ولی چه سود که گوشها را کور کرده اند

بت ها را از فولاد ساخته اند........

نه

مردن نعمت است

خداوندا زمان شاهی تمام شد......

شاهان امدند.......

خداوندا دشمن را نفهمیدن ولی جنگیدن

خداوندا وقتی علی نیست،دل ناطق است

خدایا پیچیده ابایانی که قران بر سر دارند

دگر چه جوابی دارند

خدایا همه شده اند کوفی.......

جوانان همه بی سر

به جرم یاری دل

خدایا لبیکت را می خواهم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:12 توسط فرزاد| |

mikham dar morede ye chizi ke chan mahe mokhamo khorde sohbat konam ........khoda.......pas khoob gush konin

 

 

شاید......

برای من خواسته ای بود

شاید......

من خواسته ای بودم برای

واین بود من.....

و من امدم

و این شد افرینش

پس من را او افرید

و او خداست

و شاید......

لحظه ای من خدا خواهم شد....

که بخواهم

و من هنوز در فکر خواستن نیستم

و شاید.....

روزی که هیچ،هیچ نخواهد

خدا میمیرد.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:22 توسط فرزاد| |

salam .......sharmande hamatoonam be khoda .vali ein rooza saram az hamishe sholoogh tare

too ein moddatike naboodam ein shallah hal hamatoon khob munde bashe

ein mozoooo marbooot be hamin roozast

 

 

توجه توجه خمینی مرد

اری مرد

 و من اکنون که سالها می گذرد فهمیدم شاه مرد

ولی امروز،هر روز خمینی می میرد ولی شاه........

سالها باید بگذرد تا بفهمم

وای.............

لحظای فکرکردن گناه نیست.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:13 توسط فرزاد| |

سلام به همه......

به زودی اپ می کنم.....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 18:1 توسط فرزاد| |

به نام خدا

به تمام تاریخ که نگا مکنم.در هم دوره ها یک نهروانی.یک کافر.یک مومن.یک زاهد .یک عاشق.....ولی فقط یک علی وجود داشته و یک ابن ملجم مرادی   

ولی حالا هیچ نمی بینم............

هیچ .........

جوانی که رهبری ندارد

نوجوانی که رهبرش جواناند

کودکنان در پی نوجوانان

همه به دنبال پیری که کوله باری از هیچ بدوش میکشد

و من.......

به هر دری میزنم تا بگذرم....

ولی به در مسجد نه

مسجدی که پر از ریا دروغ ..........خلاصه ریش شده نه  

الان نمی دونم

نهروانیم یا کافر یا زاهد

                                       ولی میدونم علی نیست   

دلم گرفته چرا این همه غم برای ما ..

جوانانی که در سخت ترین لحظات جنگ خنده میکردند مرا به گریه انداختند.توی این فکرم اگه امروز بمیرم شهیدم؟؟؟؟؟؟؟؟

شهید یعنی چه؟در راه عقیدت جنگیدن.خود را برای وطن سوختن

من امروز در وطنم می سوزم....

از وطن کوره ای ساختند که جوانان را بسوزانند

به تاریخ نگا میکنم:بد ترین دولت .دولت قاجارقراردادهایه ننگین  و.........

امروز بعداز ده ها سال خون دادن

امروز:دریای خزر را بردند

امروز:ازادی مرد

امروز:بگو مرگ بر امریکا

تا کی مرگ بر امریکا

سوختیم...تاکی اره ...چشم قربان....توکل به خدا ...پایه هیچ کاری نداریم .........ترسو شدیم و نفهمیدیم

حکومتی داشتیم ۲۰۰۰ سالقدمت ازکورش کبیرتا .............

ولی امروز تاریخمان را فروختیم به عرب. دخترانمان را فروختیم به عرب

غیرت در زیر پای چه کسی له شد؟؟؟؟؟

دیروز شهیدانی خندان که بر لب داشتند منتظرم کی شب حمله فرا میرسد...

امروز شهیدانمان بردل میخوانند منتظرم کی شب مرگم فرا میرسد

 

 

                                                             

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:59 توسط فرزاد| |

سلام
یکمی خیلی دیر شد [نیشخند]

من اومدم بگم تایکی دو ماه نیستم
چرا؟خوب اگه از الان حتی یکی از درسام پاس نشه از 10 ترمه رد میکنم
شاید بگین ۱۰ترمه بشی که بشی

ولی اگه همه ورودی هایه رشتتون بهت سلام بدن اوون وقت میفهمین چه عذابی داره

یه چیز دیگه من به همه سر میزنم

الانم که اپیدم به همه سر زدم ولی برا بعضیاتون نتونستم کامنت بزارم که این از کم سعادتیه منه

خدا حافظ تا یه ماه دیگه[گل]

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 2:37 توسط فرزاد| |

                 خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق

                                                                     خوشا بد نامی و رسوایی عشق

                 خوشا عاشق شدن اما جدایی

                                                                      خوشا عشق و نوای بی نوایی

                 خوشا در سوز عشق سوختن ها

                                                                       درون شعله اش افروختن ها

                 چو عاشق از نگارش کام گیرد

                                                                             چراغ ارزوهایش بمیرد

ا                 گر میداد لیلی کام مجنون

                                                                         کجا افسانه میشد نام مجنون

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 3:42 توسط فرزاد| |

                 باد چید مویم و برد سویی

                                                           رفت در دست مرد کم سویی

                 گرفت ان را با انگشت پیرش

                                                              انگار که دیده قوم خویشش

                   نگاهی کرد که انگار جان دارد ان 

                                              نگاهی که پدر بزرگم داشت در دیدنمان

                    حلقه غم بود در گلویش  

                                                             اشک حیرت زده روی گونش

                    ندیده بود اورا چنین شکسته

                                                    نشکسته بود چنین این پیر خسته

                   داشت این اشک رازهادر خویش

                                                  بیاد اورد روزهای جوانی خانه خویش

                  ان روز ها که می دوید با مادرش

                                                          کو مادر اکنون تا بگیرد چادرش

                  ان روز ها که پدر خشم می کرد از حب خویش

                                           کو پدر زندم سیلی یاد گیرم درس خویش

                همان روز ها که گم می شد نور در مویش

                                                 بوسه میزد باد بر نوک تارهای غرورش

              کو باد   کو نور    کو غرور  کو.............

                                                            همه رفتند و شد سفید موی

                                                   یه لحظه

ترسیدم  خودم  تنها دیدم

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 2:13 توسط فرزاد| |

به یاد اوون موقع ها

          دیروز می خندیدم به گریه

                                           امروز خندیدم به ماتم

                                            فردا که شاید.........

                                                                   حتما می خندم به خنده

به چیزی نرسیدم و یک عمر خندیدم

                                                    اگر رسیدم .نفهمیدم و خندیدم

 

                                                    

                                                       

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 1:47 توسط فرزاد| |

بابا اشتباه شده به خدا

من از گفتن حقیقت هیچ ترسی ندارم و بقول معروف هیچ وقت نشده حرفم و قورت بدم ولی این ترس یه جریانی دیگه داره

 

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:50 توسط فرزاد| |

عشق درخت سیبی است که عاشق را روزی میدهد ولی سایه ای برایش ندارد

تو ای درخت من

                       چرا مرا سیب تلخی نمی دهی

                                                          تا کامم را به تلخی گیرم

                                      ولی گویم

                                                          که از معشوقم کام گرفتم

 لحظه ای ابری شدی

                            شب رنگ

و اسوده خاطر مرا در میان زیبایی ستارگان دلت رها کردی

                            ولی........

                          لحظه ای بودی

ومن در فکرم

                                                           که ایا ستاره من در قلب توست

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:25 توسط فرزاد| |

از دوستانه خوبم  می خوام من راهنمایی کنن

اخه این سوالا تو ذهنم باعث یه بی نظمی تو زندگیم شده

چرا واسه بعضی قومها پیامبری نیومده مثل ژاپنی ها یا قاره امریکا؟

چرا همه پیامبران تو خاور میانه اومدن؟

چرا پیامبران از یه نسل بودن؟

یه دلیل برای وجود روح و زندگی بعداز مرگ برام بیارین؟

تو قران نوشته بعضی اقوام شایستگی ندارن. ولی یه نوزاد که تازه به دنیا میاد هنوز هیچی نمیدونه از زندگی (یعنی از اول عمرش شایسته زندگی بعد مرگ و نداره)

انیشتین وجود روح رو اثبات کرد(میگفت روح تو بعد چهارم مغز) یعنی اگه مغز بمیره روح میمیره

پیامبرا همه از نسل هم بودن (یهود و بنی اسراییل) انیشتین هم که یهودی(باهوش ترین مردم در حال حاضر یهودیا هستن میشه گفت قبلا هم یهودیا بودن) چرا نمیشه گفت که انیشتین پیامبر باتوجه به نظریه هایی که هنوز دانشمندا تو کفش موندن

یعنی نمیشه گفت که این یه زرنگی از طرف حضرت محمد بوده که خودشو اخرین پیامبر اعلام کرد و یه طرح که امام زمان برای همیشه غیبه که مردم همیشه منتظر یه ناجی باشن

همیشه انسان برای خودش خدایی داشته (اگه سنگ بوده یا چوب یا...) ولی همیش انسان دنبال ساختن بهترینه

 

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 3:1 توسط فرزاد| |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستا خ بازیگوش

و یک ریزو پی در پی

دم گرم خوشش را به گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد

 بدین سان بشکند در من

 سکوت مرگ بارم را

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 3:17 توسط فرزاد| |

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:

- ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:49 توسط فرزاد| |


Design By : Night Skin

<

مرجع کد آهنگ

>